برديابرديا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

بردیا عمرم نفسم عشقم

مراجعه به بخش شنوایی سنجی بیمارستان نجمیه

يكشنبه 13/5/92 ساعت 10 صبح همراه خاله مرضيه و آراد رفتيم بيمارستان نجميه تا مجداداً تست شنوايي سنجي ازت بگيرن. بعد از اينكه با تلاش زيادي خوابت كرديم كارشناس مربوطه تست OAE ازت گرفت ولي متأسفانه واكنشي نشون ندادي. قرار شد سه ماهگي تو بيمارستان لقمان حكيم تست ABR ازت بگيرن. منم خيلي ناراحت بودم. تو راه خاله مرضيه همش دلداريم ميدادو ميگفت هيچي نيست. ماشينا كه بوق ميزدن تو يهو از خواب ميپردي. خاله مرضيه ميگفت: نگاه كن، ميشنوه كه اينطوري واكنش نشون ميده. ولي من خيلي نگران بودم و خدا خدا ميكردم كه طوريت نباشه. همون روز وقتي برگشتيم خونه من دستامو كنار گوشت بهم ميزدم تا واكنشتو ببينم. يادمه آراد كنار گوش سمت چپت دستاشو بهم زد تو هم ...
1 شهريور 1393

لحظاتی که تنها باهم بودیم

عزيز دلم، پسر گلم روزهايي كه من و تو تنها بوديم و تا زمانيكه بابايي از سر كار برگرده، بعضي وقتا وقتي نگاهت ميكردم خيلي دلم برات ميسوخت. همش ميگفتم اين طفلكي خيلي كوچولو و ناتوانه. يعني من كار درستي كردم كه از خدا خواستم تا تو رو بهمون بده؟ يعني ميتونم ازش خوب مراقبت كنم و بزرگش كنم؟ بهت نگاه ميكردمو گريه ميكردم. بعد به خودم ميگفتم: خجالت بكش، اين فكرا چيه ميكني. به خوبي و خوشي بزرگ ميشه، درس ميخونه، دانشگاه ميره، سر كار ميره و ازدواج ميكنه. بچه دار ميشه، نوه دار ميشه، خلاصه اينكه انشاءا... عاقبت به خير ميشه. در مورد اين حال و هوام و احساسم تا مدتها به هيچ كس هيچي نگفتم، حتي بابايي هم خبر نداشت. بعدها كه حالم بهتر شده بود و به شرايطم عاد...
1 شهريور 1393

غربالگری نوبت دوم

شنبه 22/4/92 همرا خاله فاطي براي بار دوم رفتيم مركز بهداشتي درماني شهر زيبا براي انجام غربالگري نوبت دوم. بابايي بردت پيش خانمي كه از بچه ها خون ميگرفت. دوباره از پاشنه پات خون گرفتن. تو هم يه كوچولو گريه كردي. خوشبختانه جواب آزمايشو كه گرفتيم همه چيز خوب بود و هيچ مشكلي نداشتي. از اونجا رفتيم خونه خاله مرضيه تا بهشون يه سر بزنيم. آراد كلي خوشحال شد، مدتي كه خونه خاله بودي حسابي بهت عادت كرده بود. روزي كه داشتيم ميرفتيم خونه خاله فاطي طفلكي خيلي گريه كرد. منم بهش قول دادم كه تورو زود زود ببرم پيشش. آراد پسرم خيلي پسره خوبيه منم خيلي دوسش دارم. ...
1 شهريور 1393

اومدن به خونه خودمون

بعد از ظهر پنج شنبه 20/4/92 همراه خاله فاطي اومديم خونه خودمون. خاله فاطي گفت: يه دوروزي پيشم ميمونه تا به شرايط جديد عادت كنم. خيلي هم سخت نبود ، چون انصافاً بچه اي نبودي كه بيخودي گريه كني يا بخواي همش تو بغل باشي. از قبل تولدت با بابايي تصميم گرفته بوديم كه نزاريم بغلي بشي. حالا ديگه يه خانواده سه نفره شده بوديم. اوايل برام هنوز باوركردني نبود. ده سال فقط منو بابايي بوديم، ولي حالا يه پسر كوچولوي ناز پيشمون بود. شرايط كاملاً عوض شده بود. فقط اينو بگم مامان جونم، پسر گلم خيلي ماهي، عاشقتم، دوست دارم. ...
1 شهريور 1393

غربالگری نوبت اول

جمعه كه رسيديم خونه همه خيلي ذوق زده شده بودن و براشون خيلي جالب بود كه تو دندون داري. همون جمعه شب دندونت ديگه كاملاً مشخص بود و لق شده بود. من همش مواظب بودم كه نيوفته تو دهنت. شنبه 15/4/92 با بابايي رفتيم  مركز بهداشتي درماني شهر زيبا تا آزمايش غربالگريتو انجام بديم. اونجا از دكتر دندانپزشك خواستيم كه يه نگاهي به دندونت بكنه و چون خيلي لق شده بود اگه امكان داره بكشدش. آقاي دكتر كه يه فرد ميانسال و درشت هيكلي بود اونقدر ذوق زده شده بود كه وقتي دندونت كشيد رفت و به همكاراش ميگفت: براي اولين بار دندون يه بچه سه روزرو كشيدم. (اون فكر ميكرد كه تو الان سه روزه هستي، در صورتيكه 6 روزه بودي) از پاشنه پات خون گرفتن و قرار شد چند روز...
28 مرداد 1393

آزمایش زردی خون

چهارشنبه 12/4/92 حدود ساعت 10 صبح يواش يواش تونستم خودم بهت شير بدم. يعني بعداز سه روز شير ماماني اومد. (البته هميشه شير خشك غذاي اصلي تو بود و شير مادر در كنارش چون خيلي زياد نبود و به تنهايي تورو سير نميكرد. شير مادر تا 10 ماهگي ادامه داشت و چون من سركار ميرفتم و نصف روز نبودم ، شيرم يواش يواش خشك شد و تو شير خشك و غذاهاي كمكي ميخوردي) بعدازظهر خاله مريم به همراه نيالا اومدن ديدنمون. خاله مريم بهم گفت: انگاري برديا يكم زرده. ساعت 9 شب با عموعلي و خاله زهرا رفتيم آزمايشگاه درمانگاه مهراد تو خيابان اشرفي اصفهاني. خيلي طول كشيد تا تونستن اخون بگيرن چون تو خيلي مقاومت ميكردي از اونجايي زورت زياد بود دستتم ميكشيدي، بالاخره به كمك پرست...
27 مرداد 1393

خونه خاله مرضیه

دوشنبه 10/4/92 از بيمارستان حركت كرديم  به سمت خونه خاله مرضيه. البته قبل از زايمان قرار براين بودوقتي به دنيا اومدي بريم خونه خودمون ولي به خاطر حال بده من و درد زيادي كه داشتم ، همچنين خونه خودمون طبقه سوم بودو آسانسورم نداشت  تو بيمارستان به بابايي گفتم كه نظرم عوض شده و ميرم خونه خاله مرضيه . اونم گفت : هرجور كه راحتم و براش فرقي نداره. تو مسير از چندتا داروخانه مسكن خريديم كه استفاده كنم. وقتي رسيديم خونه خاله مرضيه جلوي پامون گوسفند قربوني كردن. همه اونجا بودن و منتظرمون. مامان بتول تو بغل كرد و مي بوسيد و قربون، صدقت ميرفت. خاله ها يكي يكي بغلت ميكردن و هر كدوم در مورد چهره و قيافت نظر ميدادن. يكي ميگفت شبيه مني، يكي مي...
26 مرداد 1393