آزمایش زردی خون
چهارشنبه 12/4/92 حدود ساعت 10 صبح يواش يواش تونستم خودم بهت شير بدم. يعني بعداز سه روز شير ماماني اومد. (البته هميشه شير خشك غذاي اصلي تو بود و شير مادر در كنارش چون خيلي زياد نبود و به تنهايي تورو سير نميكرد. شير مادر تا 10 ماهگي ادامه داشت و چون من سركار ميرفتم و نصف روز نبودم ، شيرم يواش يواش خشك شد و تو شير خشك و غذاهاي كمكي ميخوردي) بعدازظهر خاله مريم به همراه نيالا اومدن ديدنمون. خاله مريم بهم گفت: انگاري برديا يكم زرده. ساعت 9 شب با عموعلي و خاله زهرا رفتيم آزمايشگاه درمانگاه مهراد تو خيابان اشرفي اصفهاني. خيلي طول كشيد تا تونستن اخون بگيرن چون تو خيلي مقاومت ميكردي از اونجايي زورت زياد بود دستتم ميكشيدي، بالاخره به كمك پرستار درمانگاه ازت خون گرفتن. منك كه طاقت نداشتم اصلاً وارد اتاق نمونه گيري نشدم فقط با گريه تو منم گريه ميكردم. البته بعداً خاله زهرا بهم گفت كه گريه هات به خاطر سرنگ نبوده بلكه چون دستتو گرفته بودن تو گريه ميكردي. آزمايش انجام شد و زرديت 17 بود. بابات كه اومد به اتفاق خاله فاطي دوباره برگشتيم درمانگاه و آزمايشو به دكتر غفاري نشون داديم. دكتر گفت كه بايد بيمارستان بستري بشي. ابتدا ساعت 11 شب رفتيم بيمارستان ميلاد، nicu بيمارستان جا نداشت. بعد بيمارستان هدايت ، از اونجا بيمارستان مفيد و بالاخره با هماهنگي بيمارستان مفيد رفتيم بيمارستان بوعلي سينا. قبل از اينكه بريم بيمارستان برگشتيم خونه خاله مرضيه ، وسايل مورد نيازو برداشتيم و اينبار ديگه خاله فاطي باهامون نيومد.ساعت 4 صبح (اذان صبح) بستري شدي. بابايي ازمون خداحافظي كردو رفت.پرستار بخش كه خيلي مهربون بود ازم خواست كه لباسمو عوض كنم و لباس مخصوص مادرارو بپوشم. تو روهم كاملاً لخت كنم و فقط پوشك تنت باشه. بعد وزنت كردن (550/3 كيلو گرم) ازم خواستن كه چشم بندتو بزارم و بزارمت تو دستگاه مخصوص. منم كه خيلي درد داشتم و جاي بخيه هام اذيتم ميكرد و از نظر روحي اصلاً وضعيت مناسبي نداشتم، چشمبندتو كه گذاشتم توهم كه اصلاً از اين وضعيت خوشت نميومد،سرتو تكون ميدادي، حس كردم داري اذيت ميشي وقتي گذاشتمت تو دستگاه همونجا هق هق زدم زير گريه. خيلي دلم برات ميسوخت و جيگرم كباب ميشد. (الان كه دارم اين مطالب رو مي نويسم و برام يادآوري ميشه اشك تو چشام حلقه زده و هنوزم يادآوري اون روزها و شرايط تو ناراحتم ميكنه). اونجا ماماناي زيادي بودن كه بچه هاشون بستري شده بودن. 5 تا از 7 تا بچه اي كه اونجا بودن ، پسر بودن . يادمه يكي از مامانا كه از بقيمون بزرگتر بود بهم دلداري ميداد و ميگفت گريه نكن برو يه كمي بخواب تا سرحال بشي و بتوني از پسرت خوب مراقبت كني. بهم گفت برو بخواب من حواسم بهش هست، اگه گريه كرد ميام صدات ميكنم. يكم آروم شدم، توهم زود به چشمبندت عادت كردي و آروم تو دستگاه خوابيده بودي. منم كه خيلي خسته بودم رفتم اتاق بغلي خوابيدم. ساعت 9 صبح اا صداي پرستار ازخواب بيدارشدم. گيج و هاج و واج بودم. براي چند لحظه اطرافمو نگاه كردم ، پيش خودم ميگفتم اينجا كجاست؟چه خبره؟ يهو به خودم اومدم . تازه فهميدم كه اينجا بيمارستان و تو رو آورديم بستري كرديم. سريع اومدم پيشت . ديدم كه انگاري گرسنت شده. از دستگاه آوردمت بيرون. بوسيدمت و يكم برات شيرخشك درست كردمو يواش يواش بهت دادم. بعد شستمت و جاتو عوض كردم و دوباره گذاشتمت تو دستگاه. بايد بگم ميون همه بچه هاي اونجا ب تو پسر خيلي خوبي بودي چون اصلاً گريه نميكردي و و من مجبور نبودم تند تند از دستگاه بيارمت بيرون و همين باعث شد كه زرديت خيلي زود پايين بياد. تاساعت 10 صبح مجدداً ازت آزمايش خون گرفتن. ساعت 12 ظهر جوابو دادن و گفتن زرديت 12. خيلي خوشحال شدم. خدايي با وضعيتي كه من داشتم (از طرفي درد داشتم، ازطرف ديگه غصه تورو ميخوردم، فضاي اتاق خيلي كوچيك بود طوريكه حتي نمي تونستيم راحت بشينيم و پاهامونو داراز كنيم ) فقط برخورد خوب پرستارا منو دلگرم ميكرد كه بتونم همه چيزو تحمل كنم. پرستار اونجا حتي بهم شير دادنم ياد داد. بعداز ظهر به خاله فاطي 'زنگ زدم گفتم بياد پيشت بمونه تا من چند ساعتي برم خونه، حمام كنم، استراحت كنم و انرژي بگيرم بيام دوباره پيشت. خاله اومد و منم اومدم خونه خاله مرضيه. حسابي استراحت كردم و شام خوردم ساعت 11 شب برگشتم پيشت. خاله فاطي تو راه بهم زنگ زد كه برديا داره گريه ميكنه زودتر خودتو برسون. تا سيدم بيمارستان و بغلت كردم آروم شدي. هم من دلم برات خيلي تنگ شده بود هم تو دلت براي من تنگ شده بود. اونجا بود كه بهم ثابت شد بچه هاي خيلي كوچيكم مامانشونو ميشناسن و اگه حتي چند ساعت نبيننشون دلتنگي ميكنن. ماماناي ديگه بهم ميگفتن قدر خواهرتو خيلي بدون، خاله خيلي خوبيه. خاله فاطي مثل يه مامان ازت مراقبت ميكرد. حالم خيلي بهتر شده بود و چندساعتي كه استراحت كرده بودم باعث شد تا صبح بالا سرت بودم و همينطور به بچه هاي ديگه سرميزدم. صبح كه شد مامان يكي از ني نيا بهم گفت چون تو بيدار بودي مراقب بچه ها تونستم با خيال راحت كمي استراحت كنم. صبح ساعت 5 تا 6 صبح جمعه دوباره از بچه ها آزمايش خون گرفتن. ساعت 10 صبح جوابشو دادن. زرديت شده بود8/9. دكتر گفت كه مرخص ميشي. خيلي خوشحال بودم. به بابايي زنگ زدم گفتم حدود ساعت 12 بيا دنبالمون. تو اين فاصله خانم دكتر اومد ديدن بچه ها . تورو ديدو حالت پرسيد. يهو لثه تو رو ديد و گفت آخي پسرت دندون داره. بهم گفت اين زود ميفته فقط مواظب باش كه تو گلوش نره. اونجا بود كه فهميدم برجستگي لثه ات كه منو خيلي ناراحت كرده بود دندون. خيالم راحت شد. ساعت 12 ظهر مرخص شدي و رفتيم خونه خاله مرضيه.





آزمایش زردی خون 

