لحظاتی که تنها باهم بودیم
عزيز دلم، پسر گلم روزهايي كه من و تو تنها بوديم و تا زمانيكه بابايي از سر كار برگرده، بعضي وقتا وقتي نگاهت ميكردم خيلي دلم برات ميسوخت. همش ميگفتم اين طفلكي خيلي كوچولو و ناتوانه. يعني من كار درستي كردم كه از خدا خواستم تا تو رو بهمون بده؟ يعني ميتونم ازش خوب مراقبت كنم و بزرگش كنم؟ بهت نگاه ميكردمو گريه ميكردم. بعد به خودم ميگفتم: خجالت بكش، اين فكرا چيه ميكني. به خوبي و خوشي بزرگ ميشه، درس ميخونه، دانشگاه ميره، سر كار ميره و ازدواج ميكنه. بچه دار ميشه، نوه دار ميشه، خلاصه اينكه انشاءا... عاقبت به خير ميشه. در مورد اين حال و هوام و احساسم تا مدتها به هيچ كس هيچي نگفتم، حتي بابايي هم خبر نداشت. بعدها كه حالم بهتر شده بود و به شرايطم عادت كرده بودم و ديگه اين فكرا رو نميكردم در موردش با بابايي و بقيه حرف زدم. ولي اينم بهت بگم تا بدوني، نمي دونم شايد اين حس مادرانه ست كه باعث ميشه مامانا هميشه نگران و دلواپس بچه هاشون باشن،اين حس هميشه با منه. هميشه از خدا ميخوام كه پشت و پناهت باشه و خودش ازت مراقبت كنه.
اون روزا شير كه ميخوردي زود بالا مياوردي. برات 30 سي سي شير درست ميكردم و آروم آروم بهت ميداديم ، ولي اكثر اوقات بيشترشو برميگردوندي. اين به دليل اين بود كه من و بابايي خيلي وارد نبوديم . بايد بعداز اينكه شيرت ميخوردي آروم آروم ميزديم پشتت تا هوايي كه همراه شير خوردن وارد معده ات شده بود خال بشه. ماهم اينكارو ميكرديم ولي چندتا ضربه كه به پشتت ميزديم و تو هم كاري نميكردي فكر ميكرديم خوب مشكلي نيست و ادامه نمي داديم. بعدها دكتر بهمون گفت حداقل 20 دقيقه بايد پشتتو ماساژ بديم تا هواي معده ات خالي بشه. بابايي خيلي خوب اين كارو انجام ميداد و ديگه تقريباً مشكلت بعد از سه ماهگي كاملاً برطرف شد. البته كمي هو كوليك داشتي كه باعث دل دردت ميشد اونم با مراجعه به دكتر و دادن دارو برطرف شد.




لحظاتی که تنها باهم بودیم
