اومدن به خونه خودمون
بعد از ظهر پنج شنبه 20/4/92 همراه خاله فاطي اومديم خونه خودمون. خاله فاطي گفت: يه دوروزي پيشم ميمونه تا به شرايط جديد عادت كنم. خيلي هم سخت نبود ، چون انصافاً بچه اي نبودي كه بيخودي گريه كني يا بخواي همش تو بغل باشي. از قبل تولدت با بابايي تصميم گرفته بوديم كه نزاريم بغلي بشي. حالا ديگه يه خانواده سه نفره شده بوديم. اوايل برام هنوز باوركردني نبود. ده سال فقط منو بابايي بوديم، ولي حالا يه پسر كوچولوي ناز پيشمون بود. شرايط كاملاً عوض شده بود. فقط اينو بگم مامان جونم، پسر گلم خيلي ماهي، عاشقتم، دوست دارم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اومدن به خونه خودمون
