برديابرديا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بردیا عمرم نفسم عشقم

سفر به اصفهان

پسر نازم، چهارشنبه 24/7/92  (عيد قربان) ساعت 5 صبح به همراه دايي مهدي، خاله مرضيه، خاله سونيا، عمو علي، عمو مرتضي و آراد به سمت اصفهان حركت كرديم. تو اصفهان خواهر عمو مرتضي با شوهر و دخترشو ديديم. اوناهم اومده بودن براي گردش و تفريح. چهارشنبه بعد از ظهر رفتيم ميدان امام ، عمارت عالي قاپو و مسجد شيخ لطف ا... و گشتي هم تو شهر زديم. پنج شنبه صبح رفتيم باغ پرندگان ، بعداز ظهر رفتيم منار جنبون، چهلستون، باغ هشت بهشت. جمعه صبح رفتيم سي و سه پل، پل خواجو و زاينده رود (البته هيچ اثري از زاينده رود نبود). ساعت 2 بعداز ظهر حركت كرديم به سمت تهران. ناهارو كاشان خورديم. حدود ساعت 9 شب رسيديم تهران. ...
10 شهريور 1393

اولین مسافرت بردیا گلم

چهارشنبه 10/7/92 ساعت 10 صبح به سمت اردبيل حركت كرديم. اولين مسافرتي بود كه ميرفتي. تصميم گرفتيم از جاده اسالم -خلخال بريم. براي خودمونم تازگي داشت، چون اولين باري بود كه از اين جاده ميرفتيم. انصافاً جاي خيلي قشنگيه. حدود ساعت 9-10 شب رسيديم اردبيل. پنج شنبه و جمعه اردبيل و اطرافو گشتيم. پنج شنبه رفتيم پارك شورابيل و درياچه شورابيل  از اونجا رفتيم سرعين و شامو اونجا خورديم.. روز جمعه رفتيم سمت نير و روستاي بابايي. ناهارو اونجا خورديم،گشتي زديم و برگشتيم اردبيل. شنبه ساعت 11 صبح حركت كرديم به سمت تهران. اينبار از گردنه حيران و آستانه برگشتيم تهران. حدود ساعت 10 شب رسيديم تهران.     ...
2 شهريور 1393

ختنه پسر کوچولوی نازم

عشق مامان، صبح يكشنبه 31/6/92 با بابايي رفتيم بيمارستان ميلاد. ازقبل وقت گرفته بوديم و قرار بود دكتر خليلي ختنه ات كنه. ابتدا تو بيمارستان دكتر شاهرخ مجلسي معاينه ات كرد كه يه وقت سرما نخورده باشي. وزنت : 400/6 كيلو گرم بود. دكتر شاهرخي گفت كه مشكلي نيست و  گواهي نوشت براي دكتر خليلي. خيلي منتظر مونديم. حدود ساعت 12 ظهر دكتر ختنه ات كرد. خيلي گريه كردي. بابايي تو رو بغل كرد بودو تو راهروي بيمارستان راه ميبرد تا آروم بشي. از داروخانه بيمارستان داروهاتو گرفتيم، رفتيم خونه مامان بتول. خاله فاطي ،خاله مرضيه و خاله سونيا هم اونجا بودن. دوباره بيقراري ميكردي ، با بابايي برديمت بيرون و با ماشين دورت ميداديم تا ساكت بشي. يك ساعتي چرخيديم و...
2 شهريور 1393

مراجعه به بخش شنوایی سنجی بیمارستان لقمان حكيم

صبح پنج شنبه 14/6/92 قبل از ساعت 8 با بابايي رفتيم بيمارستان لقمان. چند ساعتي ناشتا بودي چون قرار بود بهت يه داروي خواب آور بدن تا بتونن تست مربوطه رو انجام بدن، و اگه قبلش شير ميخوردي احتمال اينكه بالا بياري زياد بود. خلاصه نوبتت شدو دارو رو بهت دادن. توهم كه گرسنه ات بود با اشتياق زياد اونو خوردي. بابايي ميگفت بعدش قيافتو جمع و جور كرديو تازه تلخي دارو رو فهميدي و لي خدارو شكر مثل بقيه بچه ها دارو رو بالا نياوردي كم كم خوابت برد. تستو انجام دادنو جوابشم دادن. متأسفانه بهمون گفتن بايد پايان نه ماهگي يا يك سالگي دوباره تستو انجام بدن و اگه دوباره جواب مثل جواب تست الان باشه يعني تو كم شنوا هستي. من و بابات خيلي ناراحت شديم. ول...
1 شهريور 1393

واکسن دو ماهگی

كوچولوي نازم روز يكشنبه 10/6/92 با بابايي برديمت مركز بهداشتي درماني واقع در خيابان كميل تا واكسن دو ماهگيتو بزنن. وزنت:800/5، قدت: 59 سانتي مت و دور سرت: 39 سانتي متر بود. بعد از اينكه واكسنتو زديم رفتيم خونه مامان بتول. خاله فاطي و خاله مرضيه هم اونجا بودن. يواش يواش تب كرديو خيلي بيقراري ميكردي. از درد گريه ميكردي و منم كه طاقت گريه هاتو نداشتم باهات گريه ميكردم. جاي واكسنت يخ ميذاشتيم تا دردش ساكت بشه. خاله فاطي و خاله مرضيه هم بغلت ميكردن و سعي ميكردن كه آرومت كنن. بعد از چند ساعت آرومتر شدي. هر چهار ساعت يكبار هم بهت قطره استامينو فن ميداديم تا تبت بالانره. ديگه از فرداش خيلي بهتر شدي. ...
1 شهريور 1393

چهلمين روز تولدت

عزيز دلم ، روزا به سرعت برق و باد ميگذشت. حالا ديگه چهل روزه شده بودي. بردمت خونه خاله مرضيه تا ببرتت حمام. بهش گفتم بعد از اينكه حمام كردنت تموم شد غسلت كنه. از حمام اومدي و منم لباساتو تنت كردم. بعد سوره ياسين برات خوندمو بهت فوت كردم تا انشاءا... هميشه در پناه خدا صحيح و سالم باشي. (خدا پشت و پناه همه بچه ها باشه، انشاء ا...) ...
1 شهريور 1393