برديابرديا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره

بردیا عمرم نفسم عشقم

خونه خاله مرضیه

1393/5/26 12:26
نویسنده : مامانی
618 بازدید
اشتراک گذاری

دوشنبه 10/4/92 از بيمارستان حركت كرديم  به سمت خونه خاله مرضيه. البته قبل از زايمان قرار براين بودوقتي به دنيا اومدي بريم خونه خودمون ولي به خاطر حال بده من و درد زيادي كه داشتم ، همچنين خونه خودمون طبقه سوم بودو آسانسورم نداشت  تو بيمارستان به بابايي گفتم كه نظرم عوض شده و ميرم خونه خاله مرضيه . اونم گفت : هرجور كه راحتم و براش فرقي نداره. تو مسير از چندتا داروخانه مسكن خريديم كه استفاده كنم. وقتي رسيديم خونه خاله مرضيه جلوي پامون گوسفند قربوني كردن. همه اونجا بودن و منتظرمون. مامان بتول تو بغل كرد و مي بوسيد و قربون، صدقت ميرفت. خاله ها يكي يكي بغلت ميكردن و هر كدوم در مورد چهره و قيافت نظر ميدادن. يكي ميگفت شبيه مني، يكي ميگفت بيشتر شبيه بابايي هستي ، خلاصه اينكه نظرات مختلفي ميدادن. بعداز ظهر  دوباره درد شديد كتفم سراغم اومد طوريكه اصلاً نمي تونستم تحمل كنم و فرياد ميزدم. خاله مرضيه با دوستش خاله آناهيتا كه پزشكه تماس گرفت و شرح حالم گفت. اونم گفت كه از عوارض داروي بيحسي و دچا اسپاسم شديد شدم. گفت آمپول متيل ساليسيلات بزنم ، قرص كلسيم - منيزيم بخورم و پماد بمالم تا به مرور بهتر بشم. منم انجام دادم ولي اون شب تا صبح نشسته خوابيدم، چون به محض اينكه دراز ميكشيدم درد نفس گيري سراغم ميومد و نفسم ميگرفت. همچنان براي اينكه سير بشي بهت شيرخشك ميداديم(شيرخشك ببلاك 1) چون هنوز شيرم نميومد.

 

 

پسندها (1)

نظرات (1)

هستی
27 مرداد 93 13:12
سلام وب خیلی خوبی داری به منم سر بزن و نظر بده
مامانی
پاسخ
ممنون كه به وبلاگ برديا سر زدين. منم حتماً به وب شما سرميزنم.