برديابرديا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بردیا عمرم نفسم عشقم

ساعت ملاقات و یک اتفاق خیلی جالب

1393/5/26 11:31
نویسنده : مامانی
207 بازدید
اشتراک گذاری

همه خيلي مشتاق بودن كه تورو هرچه زودتر ببينن. منو از اتاق عمل آوردن تو ريكاوري و تورو برده بودن اتاق نوزادان كه توي مسير بابايي و خاله فاطي ديده بودنت. منم كه حالم كمي بهتر شد انتقال دادن به بخش. خاله فاطي و بابايي ديدم ازشون پرسيدم تورو ديدين يا نه؟ خاله گفت: آره ديدمش حالش خوبه. خاله زهرا،خاله مرضيه، خاله سونيا، خاله سميه، خاله مريم  (مامان نيالا)،دايي مهدي، عمو علي و آراد اومده بودن بيمارستان ديدنت.  پرستار  اومد به خاله فاطي گفت: لباسهاي بچه رو بدين تنش كنيم بعد بچه رو بياريم پيش مامانش. بعد از چند دقيقه  پرستار اومد و يه دختر بچه كه لباسهاي تو تنش بود به خاله فاطي داد،  خاله تا بچه رو ديد گفت : خانم  اين كه بچه ما نيست. بچه ما پسره. خانم پرستار هم به دسبند بچه كه اسم مامانشو روش نوشته بودن نگاه كرد و  متوجه شد كه اشتباه كرده، رفت لباساتونو عوض كرد و تورو آورد داد بهمون. همگي از ديدنت خيلي خوشحال و ذوق زده شده بودن ،قربون صدقت ميرفتن ، ازت عكس ميگرفتن و نوبتي بغلت ميكردن. عمو ياسر و هلنا هم طبقه پايين بيمارستان بودن چون اجازه نداده بودن هلنا بياد بالا. البته اينم بايد بگم اون موقع هومهر عزيزم تو دل مامانش بود و  آبان ماه همون سال به دنيا اومد. وقت ملاقات كه تموم شد و همه رفتن خونه ، خاله فاطي موند پيشمون تا مواظبمون باشه.

 

 

                 

                 

پسندها (1)

نظرات (2)

مامان مریم
28 مرداد 93 0:16
سلام به تو گل پسر ،شیرینی مثل عسل،قد و بالای کوتاه،صورت داری مثل ماه،بزرگ بشی الهی،گلم چه قدر تو ماهی
مامانی
پاسخ
مرسي مامان مريم. خدا پسر نازتو برات نگه داره. زير سايه مامان و باباي خوبش بزرگ بشه انشاءا... گل پسرتو ببوس
خاله زهرا
10 شهریور 93 14:22
از اينكه بجاي پسر خواهرم، دختره شخص ديگري رو برامون آورده بودن تعجب كرديم. خدا رو شكر برديا هموني بود كه مي‌خواستيم.
مامانی
پاسخ
مرسي خاله جون.دوست دارم.