ساعت ملاقات و یک اتفاق خیلی جالب
همه خيلي مشتاق بودن كه تورو هرچه زودتر ببينن. منو از اتاق عمل آوردن تو ريكاوري و تورو برده بودن اتاق نوزادان كه توي مسير بابايي و خاله فاطي ديده بودنت. منم كه حالم كمي بهتر شد انتقال دادن به بخش. خاله فاطي و بابايي ديدم ازشون پرسيدم تورو ديدين يا نه؟ خاله گفت: آره ديدمش حالش خوبه. خاله زهرا،خاله مرضيه، خاله سونيا، خاله سميه، خاله مريم (مامان نيالا)،دايي مهدي، عمو علي و آراد اومده بودن بيمارستان ديدنت. پرستار اومد به خاله فاطي گفت: لباسهاي بچه رو بدين تنش كنيم بعد بچه رو بياريم پيش مامانش. بعد از چند دقيقه پرستار اومد و يه دختر بچه كه لباسهاي تو تنش بود به خاله فاطي داد، خاله تا بچه رو ديد گفت : خانم اين كه بچه ما نيست. بچه ما پسره. خانم پرستار هم به دسبند بچه كه اسم مامانشو روش نوشته بودن نگاه كرد و متوجه شد كه اشتباه كرده، رفت لباساتونو عوض كرد و تورو آورد داد بهمون. همگي از ديدنت خيلي خوشحال و ذوق زده شده بودن ،قربون صدقت ميرفتن ، ازت عكس ميگرفتن و نوبتي بغلت ميكردن. عمو ياسر و هلنا هم طبقه پايين بيمارستان بودن چون اجازه نداده بودن هلنا بياد بالا. البته اينم بايد بگم اون موقع هومهر عزيزم تو دل مامانش بود و آبان ماه همون سال به دنيا اومد. وقت ملاقات كه تموم شد و همه رفتن خونه ، خاله فاطي موند پيشمون تا مواظبمون باشه.




ساعت ملاقات و یک اتفاق خیلی جالب 
