برديابرديا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

بردیا عمرم نفسم عشقم

بهترین روز زندگیم

1393/5/25 14:27
نویسنده : مامانی
263 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره روز موعود فرا رسيد.صبح به همراه بابايي و وسايلي كه از قبل برات آماده كرده بودم رفتيم بيمارستان. قرار شد خاله فاطي  تا ظهر خودشو برسونه. تو راه بابايي ازم پرسيد ميترسي؟ گفتم نه، فقط يه ذره اضطراب دارم. بهم گفت: ترس نداره نگران نباش به خوبي و خوشي به دنيا مياد. رسيديم بيمارستان رفتم و كارهاي مقدماتي رو انجام دادم ، و آماده شدم و از بابايي خداحافظي كردمو رفتم اتاق عمل. خاله فاطي هنوز نيومده بود. حدوداً نيم ساعتي منتظر موندم تا رفتم اتاق عمل. تا اون لحظه خيلي آروم بودم اما يهو اضطرابم زياد شد. دكتر بيهوشي بهم گفت : ميترسي؟ گفتم: تقريباً. گفت: آروم باش هيچي نيست، آروم بشين، بدنتو شل كن، آمپول بيحسي رو كه بهت بزنم كمرت و پاهات بيحس ميشن و دردي احساس نميكني. آمپولو كه بهم زد انگاري تا نوك انگشتاي پام تير كشيد و بدنم بيحس شد. يه كم گريه كردم ولي يواش يواش بدنم هم بيحس شده بود. ساعت دو بعدازظهر بود كه به دنيا اومدي. تورو بهم نشون دادن و تبريك گفتن. آره عزيز دلم خداي مهربون اون روز تو رو كه فرشته اي بودي از بهشتش به من و بابايي هديه داد. تو از بهشت خدا اومدي پيشم. عزيزم ، عشقم ، من حس قشنگ مادر بودنو به تو مديونم. يادمو روزهاي اول تولدت هميشه اين ترانه رو برات ميخوندم و هنوزم  براي من و احساسم  نسبت به تو مصداق داره:

عمرم، نفسم،عشقم تويي همه كَسم، واي كه چه خوشحالم تو رو دارم ، اي جونم .... (خواننده :سامي بيگي)

راستي روز تولدت، وزنت:600/3 كيلوگرم، قدت:53 سانتي متر، دور سرت: 34 سانتي متر و دور سينه ات: 34 سانتي متر بود. واكسن بدو تولدت روهم  فرداش 10/4/92 تو بيمارستان بهت زدن.

 

پسندها (1)

نظرات (0)