روزهای آخر
اين روزاي آخر هم زود ميگذره هم دير. از طرفي باورم نميشد كه تقريباً 9 ماهو پشت سر گذاشتم و نازنينم تو وجودم شكل گرفته، جون گرفته، رشد كرده و بزرگ شده و داره آماده ميشه كه با اومدنش همه مارو خوشحال كنه. خصوصاً خودم، چون با تمام وجودم، با روحم، با جسمم حست كردم و مراقبت بودم تا به سلامتي بياي پيشم، تا ببينمت و از ديدنت لذت ببرم، تا بغلت كنم و همه عشقمو نثارت كنم. ولي از طرف ديگه دير ميگذشت چون تو حسابي بزرگ شده بودي و درد پشت و پهلوهام بيشتر شده بود، دستام خيلي درد ميكرد و مثل چوب خشك ميشد. ديگه از خدا ميخواستم اين روزها زودتر بگذره و تو به دنيا بياي.(گرچه الان براي اون روزا خيلي دلم تنگ ميشه ، براي روزايي كه تو وجودم حست ميكردم ، خيلي قشنگ و غيرقابل توصيفه" عاشقتم جيگرم، دوست دارم") يكشنبه 2/4/92 رفتم بيمارستان براي چكاپ نهايي. دكتر سونوگرافي فيزيكال رو ديد و گفت كه يكشنبه هفته آينده ساعت 9 صبح برم بيمارستان تا براي زايمان آماده بشم .


روزهای آخر 
