برديابرديا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

بردیا عمرم نفسم عشقم

هفته سی و دوم بارداری

حالا ديگه خيلي بزرگتر شده بودي و تكونات خيلي بيشتر شده بود. دوشنبه 24/2/92 ساعت 4:45 بعدازظهر  رفتم دكتر. وزنم 71 كيلو شده بود. دكتر ميگفت همه چيز خوبه و مشكلي نيست. منم كه روز شماري ميكردم زودتر وقتش برسه و پسر گلمو ببينم. همش از بابايي ميپرسيدم :يعني چه شكليه؟ به كي رفته؟ ميگفتم  اميدوارم كه استيل بدنت، رنگ پوستت، فرم دستها و پاهات و ناخنات به بابات بره، ولي بينيت، جنس موهات شبيه من بشه ،چشمها و ابر وهات فرقي نميكنه به من يا به بابايي بره. ولي از همه اينا مهمتر هيشه از خدا ميخواست كه سالم ، صالح و ساكت باشي. بخ خدا ميگفتم خداجون به من رحم كن، من كارمندم، يه بچه آروم و ساكت بهم بده تا بتونم از پسش بربيام ، كه خداي خوبم ص...
25 مرداد 1393

یه اتفاق ناخوشایند

صبح روز دوشنبه 16/2/92 آماده شدم كه برم سركار. حالم اصلاً خوب نبود هم احساس درد داشتم، هم از نظر روحي خوب نبودم. بابايي گفت كه منو ميرسونه. تو راه زدم زيرگريه، بابات گفت نرو سركار منمگ گفتم نه ميرم اگه خوب نبودم برميگردم. اون روز قرار گذاشتيم كه از اين به بعد بابايي منو ببر و بياره چون ديگه رانندگي برام سخت شده بود. خاله اينا همش ميگفتن كه ديگه رانندگي نكن. بوقتي رسيديم بابات ماشينو پارك كردو  رفت. بعدازظهر بابايي زنگ زدو گفت اگه ميتونيامروز خودت برگرد تا از فردا منو ببره و بياره، منم گفتم مشكلي نيستو خودم ميام. موقع خداحافظي همكارم آقاي مهندس حيدري چندبار بهم گفت برسونمت، ماشين هستا. منم گفتم نه ماشين آوردم خودم ميرم. خداحافظي كردم و ر...
25 مرداد 1393

هفته سی ام بارداری

سه شنبه 10/2/92 ساعت 8 شب با بابايي رفتيم پيش دكتر آقايي. وزنم 70 كيلو بود و تو داشتي بزرگو بزرگتر ميشدي. ديگه خيلي خوب تو وجودم احساست ميكردم خيلي دوست داشتم و دارم مامانم. دكتر بهم گفت كه آمپول پرولوتون و بتا متازون بزنم. پرولتون به خاطر اينه يه وقت تو وروجك هوس نكني زودتر بياي، بتامتازونم براي اينكه ريه هات زودتر تشكيل بشه عزيز دلم.
25 مرداد 1393

هفته بیست و یکم بارداری

عشق ماماني سه شنبه 8/12/91 براي بارسوم  با بابايي رفتيم سونوگرافي. دكتر شاكري حين انجام سونوگرافي شروع كرد به صحبت از اين قرار كه من به كارم خيلي مطمئنم و وقتي كه ميگم بچه سالم و مشكلي نداره با اطمينان حرف ميزنم مثلاً وقتي به پدر و مادرها درهفته دوازدهم جنسيتو ميگم با اطمينان صد در صده و وقتي تو همون هفته دوازدهم و همچنين با لطمينان بيشتر هفته شانزدهم به بعد ميگم بچه مشكلي از نظر سندروم داون نداره يعني هيچ مشكلي نداره، و ديگه نيازي نيست مادر تست آمينيو سنتز انجام بده كه هم خطرناكه و هم هزينه زيادي داره. من و بابايي اصلاً صداشو درنياورديم كه ما همچين كاري كردي، دكتر همينطور كه اجزاي داخلي بدنتو بهم نشون ميداد منم تو دلم قربون صدقت ميرفتم...
25 مرداد 1393

جواب تست غربالگری دوم و ماجراهای بعد از اون

عزيز دلم ، بردياي ماماني پنج شنبه بعد ازظهر 19/11/91 بابايي رفت آزمايشگاه نيلو و جواب تست غربالگري رو گرفت. دكتر آزمايشگاه به يه موردي اشاره كرده بود و به بابايي گفته بود كه با دكتر درميون بذاريم و اگر لازم بود دوباره سونوگرافي انجام بديم. شنبه بعدازظهر  21/11/91 من با خاله مرضيه و آراد رفتيم پيش دكتر آقايي. دكتر تا جواب آزمايشو ديد گفت كه بايد هرچه زودتر تست آمنيوسنتز بدم. من از حرفهاي خانم دكتر خيلي نگران شدم و زدم زير گريه. تو ماشين كه برميگشتيم درحين رانندگي نمي تونستم خودموكنترل كنم و همش گريه ميكردم. خاله مرضيه ميگفت نگران نباش هنوز هيچي معلوم نيست، آزمايشو انجام بده مطمئنم كه هيچ مشكلي پيش نمياد. باهم  اومديم خونه خاله مرضيه...
25 مرداد 1393

هفته هفدهم بارداری

عشق ماماني، نفسم ، صبح پنجشنبه 13/11/91 براي بار دوم رفتيم مركز سونوگرافي. اينبار صورت قشنگتو تو صفحه  منيتور  بزرگتر و واضح تر ديدم ، دكتر شاكري بازم با دقت همه قسمتهاي بدن خوشگل و نازتو بهم نشون ميداد. منم هي تو دلم قربون صدقت ميرفتم. جواب سونوگرافي و سي دي رو گرفتيم و رفتيم آزمايشگاه نيلو.
25 مرداد 1393

هفته دوازدهم بارداری

عزيزدلم جونم برات بگه هفته دوازدهمي بود كه تو باهم بودي. صبح پنجشنبه 7/10/91 با بابايي رفتيم بيمارستان پاستورنو پيش دكتر شاكري، بعداز يكي دو ساعت نوبت سونوگرافيم شد دكتر تا تورو تو صفحه منيتور ديد بهم گفت كه خدا يه گل پسر بهت داده (بابات هيشه ميگفت من حسم اينه كه بچمون پسره ) خيلي هيجان زده شده بودم دكتر شاكري اجزاي بدنتو بهم نشون داد و گفت كه خداروشكر پسرتون سلم سالمه. جواب سونوگرافي رو به همراه سي دي بهم دادن منم تا از مطب اومدم بيرون از ذوقم به همه اس ام اس دادم كه گل ماماني پسره همه بهم جواب دادنو تبريك ميگفتن و ابراز احساسات ميكردن. بعدش رفتيم روبروي بيمارستان براي انجام آزمايش خون. ...
25 مرداد 1393

قبل از بارداری و خبر باردار شدن

برديا جون من و بابا حدود 9 سال از ازدواجمون گذشته بود كه تصميم گرفتيم يه بچه ناز و قشنگ كه تو باشي بياي به  زندگموي و رنگ و بوي تازه اي به حالو هواي زندگيمون بدي. سه شنبه 9/8/91 از سر كار كه برميگشتم از داروخانه baby chek خريدم  با هيجان زيادي تست گرفتم و جواب مثبت بود خيلي خيلي خوشحال شدم با بابات تماس گرفتم و بهش خبر ني ني دار شدنمو دادم . دومين كسي كه بهش اين خبر خوبو دادم همكارم خانم وهاب بود بهش زنگ زدمو خبر دادم يادم كه اونم خيلي خوشحال شد و فرداش كه رفتم سركا اومد بغلم كردو منو بوسيد و دوباره بهم تبريك گفت.  چهارشنبه 10/8/91 صبح رفتم آزمايشگاه بيمارستان بهمن و آزمايش خون براي تست بارداري دادم و بعدازظهر با خا...
25 مرداد 1393