هفته سی و دوم بارداری
حالا ديگه خيلي بزرگتر شده بودي و تكونات خيلي بيشتر شده بود. دوشنبه 24/2/92 ساعت 4:45 بعدازظهر رفتم دكتر. وزنم 71 كيلو شده بود. دكتر ميگفت همه چيز خوبه و مشكلي نيست. منم كه روز شماري ميكردم زودتر وقتش برسه و پسر گلمو ببينم. همش از بابايي ميپرسيدم :يعني چه شكليه؟ به كي رفته؟ ميگفتم اميدوارم كه استيل بدنت، رنگ پوستت، فرم دستها و پاهات و ناخنات به بابات بره، ولي بينيت، جنس موهات شبيه من بشه ،چشمها و ابر وهات فرقي نميكنه به من يا به بابايي بره. ولي از همه اينا مهمتر هيشه از خدا ميخواست كه سالم ، صالح و ساكت باشي. بخ خدا ميگفتم خداجون به من رحم كن، من كارمندم، يه بچه آروم و ساكت بهم بده تا بتونم از پسش بربيام ، كه خداي خوبم ص...
نویسنده :
مامانی
13:07


