برديابرديا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

بردیا عمرم نفسم عشقم

یه اتفاق ناخوشایند

1393/5/25 12:25
نویسنده : مامانی
190 بازدید
اشتراک گذاری

صبح روز دوشنبه 16/2/92 آماده شدم كه برم سركار. حالم اصلاً خوب نبود هم احساس درد داشتم، هم از نظر روحي خوب نبودم. بابايي گفت كه منو ميرسونه. تو راه زدم زيرگريه، بابات گفت نرو سركار منمگ گفتم نه ميرم اگه خوب نبودم برميگردم. اون روز قرار گذاشتيم كه از اين به بعد بابايي منو ببر و بياره چون ديگه رانندگي برام سخت شده بود. خاله اينا همش ميگفتن كه ديگه رانندگي نكن. بوقتي رسيديم بابات ماشينو پارك كردو  رفت. بعدازظهر بابايي زنگ زدو گفت اگه ميتونيامروز خودت برگرد تا از فردا منو ببره و بياره، منم گفتم مشكلي نيستو خودم ميام. موقع خداحافظي همكارم آقاي مهندس حيدري چندبار بهم گفت برسونمت، ماشين هستا. منم گفتم نه ماشين آوردم خودم ميرم. خداحافظي كردم و رفتم. تا ماشينو روشن كردم خاموش شد و راه اوفتاد وسط خيابون. از اونطرفم يه كاميون بزرگ با بار زياد خاك ميومد، منم هرچي ترمز ميگرفتم ماشين نمي ايستاد.بيچاره راننده كاميون هي بوق زد و با هر بدبختي بود ترمز كرد ولي منم در كمتر از چندصدم ثانيه خوردم وسط كاميون و شكمم محكم خورد به فرمون ماشين. خيلي خيلي ترسيده بودم و گيج و مبهوت بودم. به محض اينكه ماشين ايستاد زنگ زدم به بابايي و بهش گفتم كه دوباره ماشينو تو دنده خاموش كردي ، من تصادف كردم (آخه همه اين اتفاقا به خاطر اين بود كه با وجود اينكه بارها به بابايي گفته بودم ماشينو تو دنده خاموش نكن ولي اون روزم ماشينو تو دنده خاموش كرده بود، البته هيچ وقت درس عبرت نگرفت و همچنان همين كارو ميكنه) بعدش به آقاي مهندس حيدري زنگ زدمو اونم سراسيمه اومد پايين. حالمو پرسيدو به پليس راهنمايي و رانندگي زنگ زد. پليس اومد و قرار شد فردا براي تعيين خسارت بريم بيمه، آخه لاستيك كاميون به خاطر برخور ماشينم پاره شده بود ، ماشين خودمم كه آسيب ديده بود و حدود 600000 تومن خرجش كرديم. آقاي مهندس حيدري زنگ زد به محمدرضا بهش گفت كه خدا خيلي رحم كرده و حتما صدقه بده و قربوني كن. به منم گفت برو تو لابي اداره بشين و استراحت كن. بعدش با كمك آقاي جعفري(راننده دكتر ايرانمنش، رئيسمون) ماشين بردن تو پاركينگ اداره. خانم نيكوكار كه اونم همزمان با من باردار بود اومد پايين پيشم و برام آب آورد و منم  همش ترسم از اين بود كه براي تو اتفاقي نيفتاده باشه. ولي وقتي كتوجه تكون خوردن شدم خيالم راحت شد كه حالت خوبه. اون روز مهندس حيدري منو رسوند، همش باخودم ميگفتم كاش قبول كرده بودم و با اون خونه ميرفتم ، اونوقت اين اتفاقات هم نمي افتاد. تا رسيدم خونه هنوز پر از اضطراب و دلهره بودم. گوشي تلفن برداشتم  به مامان بتول زنگ زدم. خودمو كنترل كردم تا چيزي نفهمه، بعد از حال و احوال پرسي ازش پرسيدم كي پيشته؟ اونم گفت: فاطي(خاله فاطي) گفتم گوشيو بده بهش. طوريكه نترسه بهش گفتم كه من تصادف كردم ولي الان حالم خوبه، اونم كه ترسيده بود شروع كرد بپرسه چي شده. منم كه حسابي وحشت كرده بودم كنترولم از دست دادمو زدم زير گريه و ماجرارو براش تعريف كردم. اومنم گفت كه الان مياد پيشم.مامان بتولم كه ديگه ماجرارو فهميده گوشيو گرفت و ازم پرسيد چي شده؟ خوبم؟ بهم گفت كه نترسمو اگه عرق بيدمشك دارم يه خورده بخورم تا حالم جابياد. خاله فاطي رسيدو برام آب طلا درست كردو خوردم بعدم بهم عرق بيدمشك داد. يواش يواش حالم جا اومد. خاله پيشم موند تا بابايي اومد خونه. فرداش كه رفتم سركار خاله اعظم اومد بغلم كردو گريه كرد.طفلكي خيلي نگران شده بود. منم تو بغل اون گريه كردم ولي براي اينكه بيشتر از اين ناراحتش نكنم سريع خودمو جم و جمور كردم. خلاصه اينكه، نازگلكم اتفاق خيلي بد و وحشتناكي بود كه من معتقدم كه خداي مهربون به خاطر وجود پاك تو به من و تو رحم كرد و تو رو به من بخشيد. از خدا خيلي خيلي ممنونم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)